شهاب الدين احمد سمعانى
152
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
نه بنده . و آدم كه بر تخت عزّت بود و بر اريكهء دولت بود ، حلقهء لطف حق در گوش ، غاشيهء سلطنتش بر دوش ، دوست بود ؛ و ليكن سرّ محبّت در پوشش 45 نعمت بود ، چون پايش بلغزيد پديد آمد كه هم دوست است و هم بنده . و آنگاه عجب آن است كه ابليس را كه دشمن است ، و آدم را / a 47 / كه دوست است ، در يك جاى جمع آورده است . و ليكن كوشكى كه جامع باشد در وى هم صدر بود كه ملك بنشيند ، و هم كنيف بود كه در وى وحشت كنند . ذاك اللّعين طار حوافي الخوف و قوادم التقدّم فى فضاء الطّاعات و ظنّ انّه من المحسنين فلمّا رمقته اعين التّقدير و نواظر المقادير شزرا شزرا قصّ جناحه و ملئ من شراب اللّعن اقداحه و اللّه يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد ، و صاحب التّمكين و هو آدم مدّ يده الى الشّجرة المنهيّة و لم يترك فى قوس الخلاف منزعا و بقيّة ، و الحقّ يقول : ثمّ اجتباه ربّه ، هذا لعمرى تحفة رضيّة و هدية هنيّة . او - جلّ جلاله - اين مشتى خاك را بركشيد و عظيم بركشيد - يا اهل الجنّة خلود و لا موت و يا اهل النّار خلود و لا موت 46 راهى بىنهايت در پيش وى نهاد ، هم بلاى بىغايت ، و هم عطاى بىنهايت . اى وحوش و طيور و بهايم خاك گرديد و از روى زمين پاك گرديد ، و اى مشت خاك كار كار شما ، و يار يار شما ، و راز راز شما ، و ناز ناز شما . آن روز كه أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ بگفتيم ، دامنتان بگرفتيم و در سرادقات جلال حضرت خود بستيم ، تا داد نداديد و داد نداديم 47 . دست عجز و افلاس شما و دامن جلال و نوال ما . با هر كه بسازيد بسوزيم 48 ، و در هر وطن كه قرار گيرى آتش در زنيم ، و هر كجا كه باشيد 49 صاحب خبرى به پى بفرستيم . بيت روزان و شبان بايستم بر كارت 50 * با هر كه بسازى شكنم بازارت در به دو كار كه حديث خود به سمع شما رسانيديم بىواسطه رسانيديم ، در آن عهد كه شما را در مهد لطف نشانديم و بىواسطه خطاب كرديم كه أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ، جبرئيل و ميكائيل و حبيب و خليل كجا بودند ؟ ما را با شما كارى است كه عقول در آن سراسيمه گردد . سقيا لايّام كنّا فى كتم العدم و هو ينادى به حكم لطف القدم بلا سابقة القدم ، الست بربّكم عبادى . اى درويش ! گرفتارى به علّت در نيايد ، ما نگوييم كه وى را در حقّ كسى گرفتارى است ، ليكن تقاضايى كه از سراپردهء عزّت به صحراى منّت آمد بىعلّت آمد .